تابستان 1385 [7]
میلاد :: سه شنبه 27/4/85 ساعت 1:15 عصر
قسمم قلبم بود.وکیلم دلم بود.حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان.قاضی نامم را بلند خواندوگناهم را دوست داشتن تو اعلام کردومحکوم شدم به تنهایی و مرگ.کنار چوبه دار از من خواستند تا اخرین خواسته ام را بگویم.ومن گفتم.به تو بگویند...
دوستت دارم
بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق...یوسف از دامان پاک به زندان میرود
نوشته های دیگران()
میلاد :: یکشنبه 25/4/85 ساعت 5:51 عصر
شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت
گفت ای عاشق بیچاره فراموش شدی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی
در شبستان ازل شمع یکی بیش نبود
بزم را از پر پروانه چراغان کردند
میلاد :: شنبه 24/4/85 ساعت 12:25 عصر
رازقی پرپر شد
باغ در چله نشست
تو به خاک افتادی کمر عشق شکست
دلم میخواد گریه کنم برای قتل عامه گل
برای مرگ رازقی دلم میخواد گریه کنم
برای نابودی عشق
واسه زوال عاشقی ...
میلاد :: شنبه 24/4/85 ساعت 1:34 صبح
ناله کردم ذره ای از کوه دردم کم نشد
اشک ریختم گریه بر سوز دلم مرحم نشد
در گلستان گرد گل بسیار گردیدم ولــی
از هزاران گل که بویدم یکی مــــــــــادر نشد
میلاد :: جمعه 23/4/85 ساعت 10:7 صبح
لاله کاران دگر لاله مکارید
باغبانان دو دست از گل بردارید
اگر عهد گلان این بود که دیدم
بیخ گل برکنید و خار بکارید....
میلاد :: جمعه 23/4/85 ساعت 10:0 صبح
فاصله برای عاشق همیشه تلخ است چه8000کیلومترباشد چه 8 متراین را از نگاه خیس سربازی فهمیدم که بالای برجک دیدبانی به معشوقش مینگریست...
میلاد :: جمعه 23/4/85 ساعت 9:50 صبح
روزی که خدا انسانها را آفرید
با قلم نوک طلایی وجوهر رنگی بر روی پیشانیشان نوشت
قصه خوب سرنوشت
وقتی نوبت به من رسید قلم نوک طلایی شکست
جوهر رنگی به پایان رسید
و با قلم مشکی بر روی پیشانیم نوشت
قصه تلخ سرنوشت...